تبليغاتX
خدا چقدر با من مهربان است...

خدا چقدر با من مهربان است...

من یک مرغ وحشی ام ، غریب این شهر و دیار...

سلام

دلم میخواد دوباره این وبلاگو راه بندازم مثل قبل بهش سرو سامون بدم

دلم واس دوستام تنگ شده....

واسه اولین پست فقط یه چیز کوچیک از خودم میذارم امیدوارم لذت ببرید

.....

"این حوا برای آسمانی ماندنت تمام سیب ها را یک تنه چید...

کاش آدم بودی!..."

همین

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت13:19توسط ساغر | |

حالا داره میره

بعد یه عمر خنده های تو قاب عکس و یه عمر خیال خالی...

حالا داره میره

همراه اون که قاب عکساتو دوست نداره و خیالش خالی نیست...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خداااااااااااااااایااااااااااااااااا هستی؟

+نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت13:37توسط ساغر | |

دوست داشتن اموختنی ست و همه کس رنج اموختن نمیبرد....

همین!

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت20:58توسط ساغر | |

چرا به یاد نمی آورم؟

مرا از به یاد آوردن "آسمان" و " ترانه" ترسانده اند.

مرا از به یاد آوردن "تو" و "تغزل تنهایی" ترسانده اند.

گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت.

من تازه از خواب یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم.

انگار هزار کبوتربچه ی منتظر در پس چشمهات، دلواپسی مرا می نگریست...

*این سر گذشت کودکی ست که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است...

پ.ن:

احتمالا حالم خوب است!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت11:27توسط ساغر | |

رفتن ... نرسيدن ... بخشيدن

 

                   می روم ، باید رفت.     

              در خون تپیده و پرپر.

                سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد 

   راستی اگر دیگر نیامدم، یعنی که اتش گرفته ام، یعنی که شعله ورم،یعنی سوختم ،                 یعنی خاکسترم را هم باد برده است.

           می روم اما هرجا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.

                     می دانم این کمترین شرط جوانمردی است.  

               بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!

قرارمان اما در حوالی قاف، پشت اشیانه ی سیمرغ، انجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد..

 ***

 می روم ... باید رفت...

خداحافظ بلاگفا...

خداحافظ رفیق روزهای بی قراری ام!...

خداحافظ....

 گفت : حتما می آیم منتظر باش. منتظر پای دیوار جیب هایم پر از آه و ای کاش باز هم بی خداحافظی رفت مثل هربار...

کوچه و خلوت و باد . کاسه ی اشکم از دستم افتاد .

یک دل پر . زیر باران شرشر . یک نفر رد شدو گفت : بادها بی خداحافظی می روند ابرها هم همینطور...

 

 تعطیل شد!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت18:51توسط ساغر | |

 

"پیچ هر جاده را که رد کنی

 ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."

این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم...

 

رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم
.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل
. رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند...

 

آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند. شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند

جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.


و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد. درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند



راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...

هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!

این یکی از هزار اصل رفتن است


پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.

هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.

دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت22:28توسط ساغر | |

از وقتی که بودم ... نه اصلا من که نبودم! من هیچوقت نبودم .

او بود که نبودنم را بودن کرد. خودش هستم کرد.

و تازه ، من بودم.

همین که هست شدم . همین که چشم باز کردم نگاهم روی همه جا و همه چیز و همه کس ریخت. اما

نگاهم رنگی نبود. نگاه من رنگ نداشت اصلا خودم هم بی رنگ بودم، بی رنگ بی رنگ...

همه ترسیدند ، همه فرار کردند و من...

دور شدم تنهای تنها... بی رنگ بی رنگ...

من از این همه بی رنگی گریستم

من گریستم اما هیچکس نگاهم نکرد، هیچکس نیامد و من همچنان رنگ نشدم

اما او آمد، کس بی کسان را می گویم ، رنگ بی رنگان...!

خدا چهره ی خاکی ام را رنگ کرد، نگاهم را هم، حتی خودم را...

می بینی؟ می بینی حالا چه رنگی ام؟!

از او بود که اینچنین رنگی شدم ...

حالا من رنگم می پاشد . می پاشد روی تمام رنگی ها و بی رنگی های دنیا...

***

در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛

و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي

خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا

كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است

...

خدایا سپاس!

...

خدایا مرا ببوس ... گرم گرم

دلم برای بوسه های داغت تنگ است...

 -------------------------------------------------------------------------------------------

 برای تو نوشتمش . تو که اصلا نمی شناسمت.

تو که ... چه می دانم شاید اصلا وجود نداری...:

 همیشه حس گنگ من / کنار اشک من بمان / قلم که عاشقانه شد / نوشته ات که ته کشید / در آخرش مرا بخوان / چه مو به مو... چه خط به خط / کنار مشق و دفترت / مرا ببر ته کلام / ببین، جواب تو منم / بچین مرا اگرچه خام...

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت17:11توسط ساغر | |

 

دلم شبیه یه گنجشکه ، یه گنجشک کوچیک که از دوردستها می ترسه . از پرواز و پریدن و اوج گرفتن واهمه داره. گاهی اوقات ساعت ها می شینم و فکر می کنم که از دل گنجیشکی من تا عقابی شدن چند میلیون سال نوری فاصله ست؟! خوب که فکر می کنم می گم: « وای بر من! که از مردی تا جوانمردی هزار گام است و من هنوز در گام نخستم. » راستی چقدر سخته ، چقدر سخته که گنجشکی بخواد عقاب شه، چقدر بی باکی می خواد که یه گنجشک بخواد بالهاشو به اندازه ی پهنای آسمونا وا کنه و بپره . گنجشک کجا و عقاب کجا !... کوچکی کجا و بزرگی کجا !... ترس کجا و بی باکی کجا !... دل من کجا و... آه...

با خودم فکر می کنم تو این بالهای کوچیک و ضعیف  چند کیلو دلیری باید بریزم؟ چقدر باید سنگینشون کنم تا وسط راه جوابم نکنن؟ تا یهو تو مشت آسمون خسته نشن و پشتمو خالی نکنن؟ چند کیلو غرور؟! چقدر شجاعت ؟!

می ترسم ، حتی از اسم آسمون می ترسم ، از اوج ، از پرواز می ترسم. این کلمه ها و واژه ها چقدر سنگین اند. دل کوچیک من که تاب این همه وزنو نداره . می ترسم ، حتی وقتی بهش فکر می کنم هم می ترسم. هی فکر می کنم و فکر می کنم و می چرخم و می چرخم ، هی دور خودم می چرخم  و آخرش می رسم به همون نقطه ی اول ! به همون گنجشکی که فقط می نویسه و می نویسه و می نویسه. از شب تا صبح، از صبح تا شب از «عقابی پرید» رونویسی می کنه . همون گنجشکی که معلم هر روز دفتر مشقشو ورق می زنه و هر روز می گه : آفرین! . همون گنجشکی که به آفرین ها راضی شد و هیچوقت نگران آسمون خالی نیست. همون گنجشکی که فقط روی کاغذ پر می کشه ... همون گنجشکی که ...

همون گنجشکی که هیچوقت پرواز نکرد...

* * *

 

به گنجشک گفتند بنویس: عقابی پرید.

عقابی فقط دانه از دست خورشید چید

عقابی دلش آسمان ، بالش از باد

به خاک و زمین تن نداد

وگنجشک هر روز همین جمله ها را نوشت

و هی صفحه صفحه، و هی سطر سطر ، چه خوش خط و خوانا نوشت

و هر روز دفتر مشق او را ، معلم ورق زد

و هر روز هم گفت : آفرین!

چه شاگرد خوبی همین!

ولی بچه گنجشک یک روز با خودش فکر کرد

برای من این آفرین ها که بس نیست

سوال من این است چرا آسمان خالی افتاده آنجا

برای عقابی شدن چرا هیچکس نیست

چقدر از « عقابی پرید » فقط رو نویسی کنیم

چقدر آسمان خط خطی ، بال کاهی،

چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ، چرا نقطه هر روز، باز از سر خط، چرا؟

برای پریدن از این صفحه ها نیست راهی...

و گنجشک کوچک پرید به آن دورها

به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست ، به آن نورها

و هی دور و هی دور و هی دورتر

و از هر عقابی که گفتند مغرورتر

و گنجشک شد نقطه ای

نه در آخر جمله ای در دفتر این و آن

که بر صورت آسمان ، میان دو ابروی رنگین کمان...

«عرفان نظرآهاری» 

پ.ن : واسه پی نوشت هم یه شعر از خودم تقدیم به ...

(جای این نقطه چین هر چی قشنگ تر بود بذارین... به عهده ی خودتون...)

 

تو را هستی خود خوانم.

که هستم را قدوس لحن بی پروای تو احساس می بخشد.

تو معنای تمام دلخوشی هایم

نگاهت بغض فردایم.

منم ، آشفته ام ، گمگشته در آغوش بی مهرت

منم دلداده ی سحرت

تو یلدایی

میان صبح کوتاهم تو می آیی

من و دلتنگی و چشمان معصومت

کلامت ، نغمه ات ، اشعار منظومت

تو قلبت خانه ی ماه و نگاه و آه

منم آشفته ی گمراه...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت22:15توسط ساغر | |

 

دنباله ی نگاه خسته ام را بگیر

به آسمان رسیدی مرا هم صدا کن...

 
من و بالهای خیس کهنه ام را

ببر آسمان و همانجا رها کن


و من پرواز را خواهم آموخت

تو تا می توانی برایم دعا کن

 
من این قصه را تا ابد می نویسم

مرا راهی عالم قصه ها کن

 
بیا این دل سرکش و دربه در را

از این لحظه های زمینی جدا کن

 
من تازه پرواز دلخسته را هم

به راه و رسوم سفر آشنا کن

 
به خاطر سپار عهد دیرینه ات را

به آسمان رسیدی مرا هم صدا کن...

 
***

 می ترسم از شور و غرورو راه دور                از جاده های بی چراغ و چشم کور...

 می ترسم از بی تابی  پیراهنم                          می ترسم از خاک نشسته بر تنم...

 می ترسم از این ناله های ناگزیر                     می ترسم از این کوچه های دور و دیر...

 می ترسم از دلبستگی های مدام                       آرامش و آسودگی در جهل تام...

 می ترسم از این خانه ی بی هم نفس                 از قصه ی پرواز ماهی در قفس ...

 ***

پ.ن: می ترسم ازاین همه بی پروازی... بماند... اما تو:

 

رفیق روزهای خوب...

رفیق خوب روزها...

همیشه ماندگار من...

همیشه در هنوزها...

صدا بزن مرا شبی...

به غربتی که ساختی...

به لحظه ای که عشق را...

 بدون من شناختی...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت1:37توسط ساغر | |

مهدی جان ! نیا

دیریست که منتظرانت با چشم باز خوابیده اند

صدایشان می کنی اما گوشهایشان جز ترانه های دلبستگی چیزی نمی شنود

برایشان اشک می ریزی ، مگر چشمانی که خوابند یارای دیدن اشکهای پاک تو را دارند؟!

مهدی جان! منتظرانت ما هستیم

مایی که دیگر ستاره هایمان را باهم تقسیم نمی کنیم

مایی که دیگر بهم عشق نمی دهیم

مایی که عشق نمی گیریم

مایی که گناه خوراکمان است و عصیان لباسمان و نام تو نقابمان...

مهدی! نام تو رنگ به ننگمان می زند.

مهدی جان! جهان پر است از جیغ های وحشی بیمار.آیا جایی برای آوازهای رهاییت پیدا می کنی؟!

مهدی جان! دست از این نگاههای بی قرار بردارکه یارانت گم شده اند.

یارانت تو را نمی فهمند... عطرت را نمی شناسند...

مهدی جان! ما خود را به خواب زده ایم. نغمه هایت را دور می اندازیم و این کابوس تلخ و وحشتناک را بر رویای

شیرینت تر جیح می دهیم

ما پرواز را از یاد برده ایم پس نمی توانیم با تو پر بزنیم

ما دیگر در فراقت اشک نمی ریزیم . اشکهایمان سنگ است.

مهدی جان نیا! که محو شده ای... ما تو را از یاد برده ایم.

ما منتظرانت نیستیم!

مهدی جان نیا...!

مهدی جان!

صدای شیرینت در میان بالهای در به درم می پیچد که با بی آرامی فریاد می زنی :

« عیاران را چه شد؟!»

و من ره گم کرده پاسخت دهم که :

« ای دوست! اینجا سایه است... سایه ی سرد فراموشی...

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت0:20توسط ساغر | |